یاسمین زینب مایاسمین زینب ما، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 2 روز سن داره

فرشته های مامان و بابا

چقدر زود گذشت ...

سلام به همه ی مامانای خوب نی نی وبلاگی کلی دلم برای همتون تنگ شده بووووووووووود درگیر کارای دخمرم بودم شرمنده  ، درسته مطلب نمیزاشتم ولی مرتب به وبلاگ همه تون سر میزدم و جویای احوالتون بودم... سرم خیلی شلوغه فقط بگم که یاسمین زینبم بالاخره وزنش به 3 کیلو رسید و الحمدلله همه چی خوبه ایشالا با مدد آقام امام رضا (ع) عید فطر سه شنبه عازم مشهدیم دعاگوی همه تون خواهم بود برامون دعا کنید صحیح و سالم بریم و بیایم منم برای همه شما مهربونا اگر قابل باشم دعا میکنم برای سلامتی همه نی نی ها صلوات... خیلییییییییییییییییی دوستتون دارم بوس ...
4 مرداد 1393

دخملم تولد مبااااااااااااااااارررررررررررررررککککک

سلام دخمل نازم.... سلام یاسمین زینب قشنگم..سلام کوشولوی مامان و سلام به همه مامانای خوب نی نی وبلاگی که نگرانم بودن دخمل ناز من 25 اردیبهشت ساعت 21 و 40 دقیقه به دنیا اومد توی هفته 32 بارداری ... با وزن 1540 گرم که شکر خدا حاش خوبه خوبه ... فقط به خاطر کوشولو بودنش توی nicu مونده تا ایشالا جوووون بگیره قبل زایمان حدود 10 یا 12 روز بیمارستان بستری بودم که نهایتا زایمان کردم و مرخص شدم مامانای مهربون برای یاسمین زینبم دعا کنید که ایشالا زود وزن بگیره و خوبه خوب بیاد خونه خدایااااااااااااااااا شکررررررررررررت ( برای سلامتی همه نی نی ها صلوات ) ...
4 خرداد 1393

کادو خاله سمیه...

سلام دخمری نازم اومدم که فقط عکس سوغاتی خاله سمیه رو بزارم که دو روز پیش از مشهد برات آورده عزیزم این عروسک خوشمل و خاله سمیه جونی برات آورده عزیزم دستش درد نکنه راستی مامان جان دیروز که آش آماده شد یهو لحظه آخر فهمیدیم وانت هماهنگ نیست   با کلی تلاش تونستیم وانت جور کنیم ولی نشد ببریم گلزار شهدا و روزیمون حرم حضرت عبذالعظیم شد ... شکر خدا ... دیگه وقتی صاحب نذر خانم فاطمه زهرا (س) هستن خودشون مشخص میکنن کجا و چه جوری انجام بشه الهی شکر خیلی خوب بود ایشالا خدا قبول کنه ... کلی برای همه مامانا هم دعا کردیم مگه نه دخمرم؟؟؟ راستی از موقعی که رفتیم خونه دوستمون برای آماده کردن آش همه دوستای مامان گفتن بهت نمیاد دخمری داش...
17 فروردين 1393

سیزده بدر ....

سلام دخمری نازم امروز سیزده بدر بود ، کلی از آدمای شهر رفته بودن جاهای سرسبز و مشغول خوشی بودن ... ولی مامان شما به خاطر دخمر نازش نرفت بیرون بابا و مامان بزرگ زینب و بابابزرگ ابراهیمم نرفتن ازشون ممنونیم که پیش ما موندن ... البته بگم ها ما پیش اونا موندیم خلاصه بابایی از صبح رفته بود تو حیاط و داشت آتیش روشن میکرد مامانم که کلی خسته بود تا لنگ ظهر خواب بود آخه این دو روز حسابی خسته شده بود بابایی اومد با کلی زحمت مامان و بیدار کرد که خانمی بلند شو با دخمرمون بیا ببین چه آتیشی درست کردم ... خدایی هم آتیش خوبی درست کرده بود ... چایی آتیشی هم درست کرده بود که خیلییییییییی خوشمزه بود جای همه دوستای نی نی وبلاگیمون خالی کلی ...
13 فروردين 1393

سال نو مبارک...

سلام و صد سلام به دخمر خانم شیطون مامان ، بابا سال نو مبارک عزیییییییییییییییزم ، محبت خدا به من این اجازه رو داد که امسال در کنار شما سال و تحویل کنم (خدایا شکرت) سالی که گذشت قرار بود بهترین سال زندگیم باشه ولی خب اتفاقاتی افتاد که بدترین سال زندگیم شد رفتن خواهرت و شرایطی که داشت منظورمه ولی خب بازم خدا رو هزاران بار شکر که شما موندی و مامان و تنها نذاشتی ، ایشالا صحیح و سالم به دنیا بیای و صحیح و سالم و صالح بزرگ شی عزیزم عید امسال مامان به خاطر شرایطی که داره مجبور شد تهران و توی خونه بمونه و جایی نره ، بابا هم به خاطر مامان موند ، مامان بزرگ معصومه هم به خاطر مامان موند ، مامانی مامانم به خاطر مامان بزرگ معصومه موند ... خلاصه...
11 فروردين 1393

سلامی دوباره...

سلام دخمر مامان خوبی فدات شم؟؟؟؟ مامانم خوبه یعنی داره همه ی سعی اش و میکنه که خوب باشه ، تا چند روز پیش نگران شما بودیم اما شکر خدا خطر رفتن آبجیت رفع شد و الان برای خودش فقط یه جای کوچولو گرفته تا یه وقت آبجی بزرگه اش اذیت نشه...میخوای بدونی اینجا چه خبره ؟؟؟؟ آره نفسکم ؟؟؟ خب اینجا مامان استراحت مطلقه چون خانم دکتر احتمال زایمان زودرس داده و مامان دوست نداره شما خدایی نکرده برات اتفاقی بیفته ... مامان بابا هر هفته میرن پیش خانم دکتر تا هم اوضاع مامان و چک کنه هم شما رو ببینه تو مانیتور که وضعیتت چطوریه .... تا الان که شکر خدا خوب بودی ، ایشالا همیشه خوب بمونی و سالم و صالح ایشالا راستی خاله مسعوده عروس شد ... میدونم خیلی خوشحالی ....
25 اسفند 1392

خداحافظی خیلی سخته ...

سلام دخمرای مامان... اتفاقی که هیچوقت فکرش و نمیکردم بیفته افتاد ... چهارشنبه 7 اسفند رفتیم بیمارستان برای بدترین کار دنیا ... خانم دکتر دوباره قل سمت چپی رو نگاه کرد به غیر از مشکلاتی که قبلا گفته بودن یه عالمه مشکل دیگه ام گفت ... مامان اونروز خیلی قلبش درد میکرد و اشک میریخت ولی بابایی همه چی رو ریخته بود تو خودش و فقط دلداری میداد اما چشماش فریاد میزد داغونه... خانم دکتر یه سوزن بزرگ رو کرد تو شکم مامان و از اونجا توی شکم قل کوچیکه و یه دارویی بهش تزریق کرد ... بعد گفتن باید صبر کنیم قلب نازنینت دیگه نزنه ... هیچوقت فکر نمیکردم منتظر بشینم تا قلب جگر گوشه ام دیگه حرکت نکنه ... لحظات وحشتناکی بود مامان ... به خانم دکتر گفتم دخترم ...
8 اسفند 1392